برای سوگواری باغ ارزوهايم فقط يک شعر پاييزی بنويس
هیچ می دانی دلیل اینکه سر قرار نیامدم چه بود؟
وقتی دیدم رازت را به دریا می گویی
و من فقط یک قصه پرداز غریبه هستم دلم به درد امد
من می خواستم به تو درس محبت بیاموزم
و حرفی را که می ماند بگویم تا تو در اوج تشنگی صبور باشی
و نگویی فصل فراموشی چه زود فرا رسید
حالا که از تمام قصه هایم عبور کردی و مرا به بند کشیدی......
بهتر است که دیگر راه گم نکنی
و قدمهایت را اهسته اهسته برداری....
تا قلب من بیشتر از این زیر پاهایت لگدمال نشود
هنوز باور نمی کنم انقدر همه چیز بیرنگ شده
که تمام کلمات از کلامم دوری می کنند
و من در این میان فقط به جاده های بی عبور می اندیشم
تا ارزوهایم را که با تو نقش بسته ام از هر ردی پاک کنم
و با صراحت بگویم رویاهای پوشالی مرا به باد بسپار
و برای سوگواری باغ ارزوهایم فقط یک شعر پاییزی بنویس
اگر روزی بپرسی از نزدیکی های من چقدر دور شده ای
می گویم برو که هیچ خبری برایت ندارم
برو تا من در شهر خودم تنها زندگی کنم........
و دستهایم را که هنوز بوی عشق می دهد زیر باران بشویم
تا از تمام تردیدها رها شوم و تو دیگرهیچگاه به دنبال نگاه من نگرد..
برو که جای پایت را خاطرات تلخ پاک کرده اند
و من در تصورم برایت تکرار را تکرار می کنم
تا گمان نکنی که این راه بی پایان است
و من زنگ بی اوازی تو را نمی شنوم
پنجره را باز می کنم تا احساس لبریز بودن از تو را بیرون بفرستم
و با خودم همراه و همخانه شوم......
برو که من هنوز یاد نگرفته ام چگونه قصه غصه هایت را بنویسم
شاید همه ی انچه خودم می خواستم بیش از اینها باشد
امیدوارم روزی اسمان شعرم پر شود از بغص نگاه تو
(کامنت وبلاگ خوابهای صورتی)